روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران

 

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران
تا از دلم بشویی غمهای روزگاران


تو روح سبز گلزار گل شاداب بی خار
مرا از پا فکنده شکستنهای بسیار


تو یاس نو دمیده من گلبرگ تکیده
روزی آیی کنارم که عشق از دل رمیده


ترا نادیدن ما غم نباشد کـه در خیلت به از ما کم نباشد
من از دست تو در عالم نهم روی ،ولیکن چون تو در عالم نباشد


روزی تو خواهی آمد از کوی مهربانی
اما زمن نبینی دیگر به جا نشانی

 

سروده: عبدالله الفت

اشعاری از شیخ بهائی

ای باد صبا، به پیام کسی

چو به شهر خطاکاران برسی

بگذر ز محلهٔ مهجوران

وز نفس و هوی ز خدا دوران

وانگاه بگو به بهائی زار

کای نامه سیاه و خطا کردار

کای عمر تباه گنه پیشه!

تا چند زنی تو به پا تیشه؟

یک دم به خود آی و به‌آیین چه کسی

به چه بسته دل، به که همنفسی

شد عمر تو شصت و همان پستی

وز بادهٔ لهو و لعب مستی

گفتم که مگر چو به سی برسی

یابی خود را، دانی چه کسی

درسی، درسی ز کتاب خدا

رهبر نشدت به طریق هدا

وز سی به چهل، چو شدی واصل

جز جهل از چهل، نشدت حاصل

اکنون، چو به شصت رسیدت سال

یک دم نشدی فارغ ز وبال

در راه خدا، قدمی نزدی

بر لوح وفا، رقمی نزدی

مستی ز علایق جسمانی

رسوا شده‌ای و نمی‌دانی

از اهل غرور، ببر پیوند

خود را به شکسته دلان بربند

شیشه چو شکست، شود ابتر

جز شیشهٔ دل که شود بهتر

ای ساقی بادهٔ روحانی

زارم ز علایق جسمانی

یک لمعه ز عالم نورم بخش

یک جرعه ز جام طهورم بخش

کز سرفکنم به صد آسانی

این کهنه لحاف هیولانی

مخمس شیخ بهاپی

 

تا کی به تمنای وصال تو یگانه   اشکم شود، از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سر آید، شب هجران تو یانه   ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
رفتم به در صومعهٔ عابد و زاهد   دیدم همه را پیش رخت، راکع و ساجد
در میکده، رهبانم و در صومعه، عابد   گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تو را می‌طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار   زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم و او جلوه‌گه یار   حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید و من صاحب خانه
هر در که زدم، صاحب آن خانه تویی تو   هر جا که روم، پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو   مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی، کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن، زان گل رخسار نشان دید   پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیر و جوان دید   یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم، من که روم خانه به خانه
عاقل، به قوانین خرد، راه تو پوید   دیوانه، برون از همه، آیین تو جوید
تا غنچهٔ بشکفتهٔ این باغ که بوید   هر کس به زبانی، صفت حمد تو گوید
بلبل به غزلخوانی و قمری به ترانه
بیچاره بهایی که دلش زار غم توست   هر چند که عاصی است، زخیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست   تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه

مطرب دهر

ای مطرب درد، پرده بنواز

هان! از سر درد در ده آواز

تا سوخته‌ای دمی بنالد

تا شیفته‌ای شود سرافراز

هین! پرده بساز و خوش همی سوز

کان یار نشد هنوز دمساز

دلدار نساخت، چون نسوزم؟

سوزم، چو نساخت محرم راز

ماتم زده‌ام، چرا نگریم؟

محنت زده‌ام، چه می‌کنم ناز؟

ای یار، بساز تا بسوزم

یا با سوزم بساز و بنواز

یک جرعه ز جام عشق در ده

تا بو که رهانیم ز خود باز

ور سوختن من است رایت

من ساخته‌ام، بسوز و بگداز

گر یار نساخت، ای عراقی،

خیز از سر سوز نوحه آغاز

در درد گریز، کوست همدم

با سوز بساز، کوست همساز

شریعتی و شعرهایش برای قرآن

شریعتی فرزند کویر بود و فرزندان
کویر گاهی چنا ناند که هر مفهومی
را در بستری شعرگونه دنبال
م یکنند. شریعتی نیز عاوه بر روحیه
کویر یاش و علیرغم شخصیت
دانشگاهی و علم یاش، شاعران ههایی
زیبا هم دارد. او سرودن را در خدمت
آرمان، هدف و باورش گرفته بود. از
این روست که رنگ و بوی اشعارش
نیز چون زندگ یاش، ب یقرار و پر
هیاهوست.
او برای قرآن نیز دلنوشت های سخت
آهنگین دارد:
قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی
ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت
بلند میشود ،همه از هم م یپرسند ” چه کس
مرده است؟ ” چه غفلت بزرگی که می پنداریم
خدا تو را برای مردگان ما نازل کرده است .
قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک
نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام . یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته ،یکی ذوق می کند که ترا فرش
کرده ،یکی ذوق می كند که تو رابا طا نوشته ،یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و … آیا واقعا
خدا تو را فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟
قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و تو را می شنوند ،آنچنان به پایت می نشینند که خایق به پای موسیقی های
روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد میزنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …
قرآن ! من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ، خواندن تو آز آخر به اول ،یک معرفت
است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که تو را حفظ کرده اند ،حفظ کنی ، تا این چنین تو را اسباب مسابقات هوش نکنند .
خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو . .آنانکه وقتی تو را می خوانند چنان حظ می کنند ،گویی که قرآن همین اان
به ایشان نازل شده است. آنچه ما باقرآن کرده ایم تنها بخشی از اسام است که به صلیب
جهالت کشیده ایم
او انسان ساکن و ساکت را برنم یتابید و روحیه انقاب یاش، آدمی همواره در حال قیام و فریاد م یساخت. آنگونه که در قطع های گفت:
نم یدانم پس از مرگم چه خواهم شد
نم یخواهم بدانم کوز هگر از خاک اندامم چه م یسازد
ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد
گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفت هتر سازد
بدی نسان بشکند دائم
سکوت مر گبارم را، سکوت مر گبارم را...

آتش دل از جلال الدین تاج اصفهانی

♫♫ دل در آتش غم رخت تا که خانه کرد دیده سیل خون به دامنم بس روانه کرد آفتاب عمر من فرو رفت ماهم از افق چرا سر برون نکرد هیچ صبح دم نشد فلق چون شفق زخون دل مرا لاله گون نکرد ز روی مهت جانا پرده بر گشا در آسمان مه را منفعل نما به ماه رویت سوگند که دل به مهرت پایبند به طره ات جان پیوند قسم به زند و پازند به جانم آتش افکند خراب رویت یک چند بیا نگارا جمال خود بنما ز رنگ و بویت خجل نما گل را رو در طرف چمن بین بنشسته چو من دل خون بس ز غم یاری غنچه دهن گل درخشنده چهره تابنده غنچه در خنده بلبل نعره زنان هر که جوینده باشد یابنده دل دارد زنده بس کن آه و فغان ز جور مه رویان شکوه گر سازی به ششدرمحنت مهره اندازی همچون سالک دست خود بازی همچون سالک دست خود بازی ♫♫

حکایت ما اندر رها کردن شرکت توزیع را

 درشتی می گفت مر تورا چه شده که سخنی می نگوئی و نظری به ثواب نپراکنی  و اعمال  چون ماضی  بجای نیاوردی که یاران را به اقتصاد مقاومتی رهنمون شود، فلحال از این سکوت بیمناک گشتم که این حکایت را وفق احوالات دانستم :

سگی از کنار شیری رد می شد چون او را خفته دید، طنابی آورد و شیر را محکم به درختی بست.
شیر بیدار که شد سعی کرد طناب را باز کند اما نتوانست.
در همان هنگام خری در حال گذر بود، شیر به خر گفت: اگر مرا از این بند برهانی نیمی از جنگل را به تو می دهم.
خر ابتدا تردید کرد و بعد طناب را از دور دستان شیر باز کرد.
شیر چون رها شد، خود را از خاک و عبار خوب تکاند، به خر گفت: من به تو نیمی از جنگل را نمیدهم.
خر با تعجب گفت: ولی تو قول دادی.
شیر گفت : من به تو تمام جنگل را می دهم زیرا در جنگلی که شیران را سگان به بند کشند و خران برهانند، دیگر ارزش زندگی کردن ندارد.

"کلیله و دمنه"

ز من بشنو که وقت آمد     (با حافظ)

نشانیهاست در چشمش

نشانش کن نشانش کن

ز من بشنو که وقت آمد

کشانش کن کشانش کن

بر آمد آفتاب جان

فزون از مشرق و مغرب

بیا حاسد اگر مردی

نهانش کن نهانش کن

از این نکته منم در خون

خدا داند که چونم چون

بیا ای جان روز افزون

بیانش کن بیانش کن

غزل: نشاني هاست در چشمش نشانش کن نشانش کن

شماره ٢٣٥: مولانا
نشاني هاست در چشمش نشانش کن نشانش کن
ز من بشنو که وقت آمد کشانش کن کشانش کن
 
ادامه نوشته

یا من هو ولی

بالله که یکى از خود به خود آ *** بگذر ز خودى بنگر به خدا
جز ما و توئى کى بوده دوئى *** از قول الست تا حرف بلى
من جز تو کیم من جز تو نیم *** تو صوت ندا من رجع صدا
با خویشتنم بى خویشتنم *** هم با تو منم هم از تو جدا
هر لحظه زند نائى دو نوا *** یک نغمه الست یک نغمه بلى
دارد دل من هر لحظه دو عید *** یک عید فنا یک عید بقا
عیدیست سعید لبسى است جدید *** هر لحظه مرا هر لحظه تو را
از راه نهان در محفل جان *** گویند برو گویند بیا
از دولت روح داریم فتوح *** شد وقت صبوح زد حى علا
یا من هولى سر و سرور *** یا من هولى نور و سنا
یا من هولى موت و نشور *** یا من هولى روح و بقا
انسان زبون با این رگ و خون *** بیرون و درون دارد دو سرا
این عالم تن آن عالم جان *** این عین فراق آن عین لقا
این دام غرور آن بزم سرور *** این کوى نفاق آن بزم صفا

عارف سوخته جان ، عاشق افروخته دل ، عالم کم نظیر ، یگانه دوران ، حاج میرزا حبیب الله شهیدى خراسانى

مطالب خواندنی

آنان که تجربه های گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرار اشتباهند.

• از میان کسانی که برای دعای باران به میعادگاه می روند تنها کسانی که با خود چتر می برند به کارشان ایمان دارند.

• پیچ های جاده آخر جاده نیستند مگر این که خودت نپیچی.

• وقتی به چیزی می رسی بنگر که در ازای آن از چه گذشته ای.

• آدم های بزرگ شرایط را خلق می کنند و آدم های کوچک از آن تبعیت می کنند.

• آدم های موفق به اندیشه هایشان عمل می کنند اما سایرین تنها به سختی انجام آن می اندیشند.

• گاهی خوردن لگدی از پشت، برداشتن گامی به جلو است.
ادامه نوشته

شانزده نکته که ای کاش تو مدرسه بهمون یاد داده بودن!

شانزده نکته که ای کاش تو مدرسه بهمون یاد داده بودن!

هر چقدر که از دوران مدرسه دور شده باشیم، چیزهایی هست که هر از گاهی باعث میشن که فکر کنیم: "آه...کاش اینو تو مدرسه بهم یاد داده بودن.." کاش به جای یکی از ساعت های زبان خارجه و ریاضی و فارسی، یک بار هم یه کلاس درباره ی زندگی کردن برگزار می شد. شاید هم هر از گاهی معلمی پیدا شده که سعی کنه حرف های خارج از درس بزنه...اما احتمالا ما حرفهاشون رو جدی نگرفتیم و ترجیح دادیم به جای فکر کردن به حرفهاش، به شیوه ی زندگی خودمون ادامه بدیم.خیلی موارد هست که شاید دیر، ولی بالاخره روزی توی زندگی بهشون می رسیم. فکر کنید چقدر عالی می شد اگه توی سن کمتر اینها رو یاد می گرفتیم.این نکات کاربردی رو بخونید و سعی کنید ازینجا به بعد توی زندگی جدی ترشون بگیرید:

ادامه مطلب را ببینید

ادامه نوشته

·         چه سنگدل است سیری که گرسنه ای را نصیحت می­کند، تا درد گرسنگی را تحمل نماید. (جبران خلیلی جبران)

·         دشمنانت را فراموش کن، تنها کسی که می‌تواند تو را به خاک سیاه بنشاند، یک دوست کاملا مورد اعتماد است. (مایکل جی.تاکر)

هیچ چیز مانند نحوه رفتار افراد یک جامعه با کودکان، شرافت آن جامعه را نشان نمی دهد. (نلسون ماندلا)

باز کن میکده را دف کن این عربده را         سوی بهانه مشتاب بی حد و بسیار بده

ساقی فرخ رخ من جام چو گلنار بده
بهر من ار می ندهی بهر دل يار بده
ساقی دلدار تويی چاره بيمار تويی
شربت شادی و شفا زود به بيمار بده
باده در آن جام فکن گردن انديشه بزن
هين دل ما را مشکن ای دل و دلدار بده
باز کن آن ميکده را ترک کن اين عربده را
عاشق تشنه زده را از خم خمار بده

ادامه نوشته

 

سخن بزرگان

اراده ی مرد عامل خوشبختی اوست. شچدرین

آنکس بر خویشتن نگهبان دارد که برای رسیدن به هوس و آرزوهای کوچک قدر نیکخویی و جوانمردی را نشکند ، و اگر فزونی و کامیابی بد روزگار را دید تن به پستی و زبونی نسپارد. بزرگمهر

 بهترین لحظات زندگی من لحظاتی بود که در خواب گذراندم. بتهوون

 خوارترین کارفرما کسی است که با ندادن و یا کم کردن دستمزد زیر دست فرمانروایی می کند . اُرد بزرگ

 

ادامه نوشته